
حرفهای نگفتنی وسخنهای خفته در چشم بسیار است و وقت گذرا است
کیست که تک تک واژها را به هم پیوند زدند .حتی یک کلمه از دنیای کلمات خفته را بخواند
کیست که در تمام قهقهه ها تمام شادی ها و تمام خنده های زیبا را بفهمد
خنده هایی که در پشتش چشمه اشکی نجوشیده پنهان است
کیست که بداند راز شادی وغم زندگی چیست ؟
راز دوستی و راز جدایی راز تمام نیمکت های زنده ولی بیجان و راز سکوت
سکوتی که زمانی با بغض شکسته می شود . بغضی که سالها در قل و زنجیر بوده
قل و زنجیری که ار جنس خنده های موقت بوده ولی دیگر زمان خنده نیست زمان گریه هم نیست
اگه زمان را به من واگذار کنن زمان رکود ثانیه ها را اعلام می کند
تا برای یک بار هم که شده صدای جیق و داد بچه ها و اخم پدر به معنای سکوت را بشنوم
دلم می خواهد به عقربه های ساعت مجوز حرکت داده نشود
دلم می خواهد هرچه زود تر زمان به تابلوی ایست بر خورد کند
ولی افسوس. افسوس که امیدی برای سکوت ثانیه ها نیست
خوب که فکر می کنم گریه ام می گیرد چه کسی بعد از ما روی این نیمکت خواهد نشست
چه کسی پنجره ها را به روی دنیای آبی آرزوی کلبه خواهد گشود
اگر چه قصد وداع نداریم ولی از چشم حقیقت عشق می خوانم که ..................
.............................دوستی یک تصادف وجدایی یک قانون ..............................


به تو که زلفهایت زیبا تر از کاکل امواج دریاست.به توکه صدایت دلنشین تر از آواز چکاوک وقناری است.
به تو که کمند مژگان سیاهت سایه بان امن چشمهای خمارت شده به تو که عطش لبهایت حکایت تمام حرفهای نگفته است به تو که قامت ابروانت در برابر عشق خم گشته وخلاسه به تو که نه در شعر
می یابمت ونه در کلمات گنگ و مجهول یک نویسنده ونه نر زیبایی یک گل سرخ تو زیبا تر از تمام آن هایی که من گفتم.
می خواهم برایت بنویسم از غم عشق.از درد قناری.از غم چکاوک.می خواهم بنویسم که دیگر آواز قناری به گوش نمی رسد حطی قفس هم زمزمه های شیرین اورا نمی شنود وحتی قفس هم از این تنگ نای می خواهد بگریزد می خواهم از کبوتری بنویسم که به وجود امید تو بر بام فرو ریخته دلم لانه کرده و هر سحر تو را می خواند راستی پیچک همسایه هر روز سراغ تو را از کو چه های باران خورده دهکده اعتراف می کنند که از باران هیچ نشنیده اند می دانی که ابرها ی سپید هر روز کوچه هارا با انتظار ورود تو آب پاشی می کنند ومن کلبه دلم را با اشک ...
نمی دانم اگر میدانستی نامم را بر ساحل دریاها نمی نوشتی و هرگز به دست امواج سر کش دریا نمی سپردی اگر می دانستی در عین نشناختمت چقدر دوستت داشتم زلفهایت را به دست باد می دادی تا پریشانی اش را با دل شکسته ام قسمت کند .
اگر می دانستی که هر غروب دریا در حسرت دیدارت سرکش می شود و از ترس خشم دریا سدی محکم از جنس غربت را می سازند با دستهای آهنیت این سد را می شکستی تا لاقل بتوانم اشک بریزم .شاید که اشک چشمانم انتقام بگیرند .ولی من هر گز به فکر انتقام نیفتاده ام اگر می دانستی و می توانستی برای یکبار هم که شده یک نامه بنویسی که در آن هست...
....سلام....

باتوچه زندگی هایی که تو رویاهایم نداشتم
تک تنها بودم اما توراتنها نمی زاشتم
چه سفرها باتوکردم چه سفرها تورابردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم ازتو می نویسم که نگی دوستم نداری
از توکه بایک نگاهت زیرو روشد روزگارم
موقع نوشتن وقت اسم گذاشتن
کسی جز تو نداشتم اسمی جز تو نمی ذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه است این از غصه توست![]()
آینه از دست من افتاد شکست باد اومد بارون غم رو گونه های من نشست
دریا دیوونه شد ساحل ز یر پاگذاشت منو تنهایی هارو روماسه جاگذاشت
هواسرد برفی شد رنگ زمونه شد سیا رد پای عاشقی رو کسی تو کوچه هاندید
غم تو نگام نشست آروم چ شمهای منو بست آینه از دست من افتاد شکست


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم...
!![]()
گريه كردم گريه هم اينبار آرامم نكرد
هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد
روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل
گرمي آغوش شاليزار آرامم نكرد
بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد
درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد
خواستم ديگر فراموشت كنم، اما نشد
خواستم، اما نشد، اين كار آرامم نكرد
سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس
دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد
ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد
گر رود سر برنگردد سرنوشت..
این سخن با آب زر باید نوشت..
سرنوشت ما بدست دیگریست..
خوش نویس است بد نخواهد او نوشت..
***